آخرین برگ سفرنامه ی باران این است . . . که زمین چرکین است . . . ! ...................................................................................... این آخرین پست هوای بارانیه... دوستای خوبم ازتون ممنونم که تا اینجا با من همراه شدین... چون تعدادتون زیاده، اسم نمیبرم میترسم اسم کسی رو نبرم و دلخور بشه. از تک تکتون سپاس گزارم. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم. یهو تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم چون ... چون . . . ببخشید نمی تونم بگم. ازتون میخوام واسم دعا کنید. واسه عشقی که یکسال و سه ماه و بیست و یک روز از شروعش میگذره دعا کنید تا ابد پایدار باشه. که در بیداری انتظارش را دارم...! می دانی؟ بیا بنشین اینجا تا برایت کمی درددل کنم... از تو چه پنهان ، شب ها در خواب ، رخت عروسی به تن دارم... که دامادش توئی... خوشحال کننده است، نه؟ اما همیشه رخت عروسی خبر از مرگ بوده!!! نکند نیایی و من اینجا از غصه ی دلتنگی نیامدنت... بمیرم! تو تعبیر خواب بلدی عزیزکم؟ بیا تعبیر کن که تا تو فاصله ای نمانده... بیا و دلخوشی ام را برایم به باور تبدیل کن... فقط بیا... بودنت را می خواهم... من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمیکنم جز . . . برای مهربانی های تو . . . دوستت دارم. ................................................................ از تمام دار دنیا . . . تنها یک چیز دارم! . . . دوستت ................................................................. هنوز بیقرارم . . . به یاد نگاه عاقلانه ات اندر این بازار مکاره ی دنیا. .................................................................. شگفتا . . . ! رد پای دزد دهکده ی ما به روی برف چقدر شبیه چکمه های کدخداست!!! ................................................................... من هنوزم از بازی کلاغ پر میترسم! میترسم بگویم تو . . . و تو آرام بگویی پر . . . ! .................................................................... درد دارد وقتی چیزی را کسر می کنی که با تمام وجودت جمع زده ای . . . .................................................................... هیچکدام از نامه هایت به من نرسید اما دوستم داری! دستان جوهری ات دروغ نمی گویند . . . ! .................................................................... این روزها شیرم راضیه با دمش بازی کنن... ولی با دلش نه. .................................................................... اورمزد . . . چقدر جای تو خالیست جای خالی ات را با هیچ چیز نمی توان پر کرد حتی با "گزینه ی مناسب".
در آن دوران شيرين ره سپردم تو را با خود به آنجاها كه يك عمر غمت جان مرا مي برد بردم هزاران بار دستت را به گرمي به روي سينه ي تنگم فشردم وفاهاي تو را يك يك ستودم خطاهاي تو را ده ده شمردم ز حد بگذشت چون خودكامگي هات صفاي خويش را افسوس خوردم به چشم خويشتن ديدي در اين عشق؟ تو در من زيستي ، من در تو مردم . . . !
فقط اسم تو می رقصه . . . اما . . . حیف که با ساز مخالف . . . !
سر می کشم دلتنگی ات را . . . بغض بالا می آورم . . . چرا با آنكه مي دانم . . . از آن من نخواهي بود . . . ولي با تار و پود جان . . . برايت خانه مي سازم . . . !
چشمانم باران میخواهند . . . خدایا ! فرو بردن این همه بغض . . . روزه را باطل نمیکند . . . ؟! هواي بي پاسخي ها ، بي محلي ها ، نازهاي بدون نياز . . . نه فكر كني دلم برايت تنگ شده ، نه! ديگر به قول قديمي ها بزنم به چوب ، دلم براي كسي تنگ نمي شود . . . خسته است! حوصله ي خودش را هم ندارد . . . تنهاست عين عروسكم ، عين خدا ، عين آسمان ، عين قوي بي جفت در حال مرگ ، عين ققنوس . . . دلم عجيب براي فردا كه نه ، بي فرداييمان شور مي زند . . . به راحتي رد شدن نيسم از روي يك گل آفتابگردان زرد . . . از من گذشتي . . . ! بدون آنكه . . . بگذز ز من . . . خوانده باشم . . .
بگذار دردهایم را . . . فقط با دست های تو درمان کنم. هرچه میل دل دوست . . . بپذیریم به جان . . . هرچه جز میل دل او . . . بسپاریم به باد! جان چراغان کنی از عشق کسی . . . به امیدش ببری رنج بسی . . . تب و تابی بودت هر نفسی . . . به وصالی برسی . . . یا نرسی . . . سینه بی عشق مباد! قند خونم پایین افتاده حرفی بزن شیرین زبان . . . به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی! به چه دل خوش کردی؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟! شیرینم حالا هی تو تلخ باش و تلخی کن! فکر می کنی برای فرهاد فرقی می کند؟! چرا دعاهایمان از سقف بالاتر نمی روند؟ کمی به خود آییم . . . می بوسم و می گذارم کنار . . . تمام چیزهایی که ندارم را . . . دست هایت را . . . عاشقی ات را . . . همه را . . . عادت احمقانه ای است چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان . . . ! همه ی رژهای دنیا را هم که برایم بگیری باز ترجیح می دهم لب هایم را با دندان های تو سرخ کنم . . . تمام شهر را ویرانه خواهم کرد . . . و با تو آشنای من . . . تمام شهر را بیگانه خواهم کرد . . . و من یک روز ، یک روز نه چندان دور . . . کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد. ببین زیبا . . . ببین شمع بلند دور دست قله ی برفی ، خودم را تا که دنیا هست . . . پیش پای تو پروانه خواهم کرد. ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی ، در دل تو خانه خواهم کرد. برای فتح این قله . . . زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد و موهای بلند بید مجنون نگاهت را . . . شبیه یک نسیم اول دی ، شانه خواهم کرد. و من از دست خود ، از دست عشق تو ، تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را . . . دیوانه خواهم کرد. ببین زیبا . . . صدایت می کنم حالا ، همین حالا . . . قسم خوردم که نامم را کنار نام تو . . . تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد. وز آن دور دست نقطه ی نزدیک ، تمام سطر سطر عشق هایم را به تو افسانه خواهم کرد. تو را بین تمام نورچشمی های این خورشید زرد سرکش مغرور یکی یکدانه خواهم کرد. ببین زیبا . . . هزاران بار دیگر باز می گویم . . . تو را با عشق خود ، با قلب سرشار از جنون خود . . . شبی افسانه خواهم کرد. تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی . . . ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد . . . من از یک شکست عاشقانه می آیم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند شکست ، نه برای پنهان کردن است ، نه بهانه ی پنهان شدن. می گویند از خوشبختی بنویس ، از آفتاب . . . و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ، باران پنجره ی چشمانم را شسته است؟ گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم . . . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است . . . قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید! دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم ، تو نیامدی . . . ! می دانم قرار نبود بیایی . . . و چه زیبا می شود ، کسی وقتی بیاید که قرار نیست . . . جرقه ی یه لبخندتو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم خدا . . . آن حس زیباییست . . . که در تاریکی صحرا . . . زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را . . . یکی مثل نسیم دشت می گوید: ( کنارت هستم ای تنها ) میزان مجنون بودن مرا هیچکس نمی داند آنقدر درصدش بالاست که عاشقت را در هر دادگاهی با گواهی غلبه ی جنون تبرئه می کنند. هرگز جنون به این لذت بخشی را با سفیدترین پرونده ی دنیا عوض نخواهم کرد. تو بیایی . . . همه ساعت . . . همه ی ثانیه ها . . . از همین روز . . . همین لحظه . . . همین دم . . . عیدند . ... تا توانی در عشق یک رنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است !
چه آسان گاهی نزدیک ترین حس به سان آن دورترین می شود!!!
چه آسان می شود ندید!!!
و چه آسان می خواهند خودت را از خودت بگیرند!!!
چه می شود کرد؟
اینان کار عشقند
نزدیک ترین را هم برایت دور تعریف می کند
من همین نزدیکی ها نشسته ام
گر مرا نمی بینی از نبودنم نیست
شاید تو در من غرق شده ای
شایدم من در احساست
نگاه کن بیشترو بیشتر
من همین نزدیکیم
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
یا رب به یادش آور درویش پروریدن
اما قلبت بی انتها تر از رد قدمهایم بود
کجا قدم زنم؟
کجا روم؟
تا هر کجا روم من باز در قلب بی تاب بی انتهایت قدم میزنم...
آرام آرام قدم میزنم
جایی نمیروم قلبت مرا احاطه کرده با عشقش
و من آسوده قدم میزنم.....................................
بی صدا می شکنی
غرورت را
و همین می شکند تنهایی مرا
سکوتت قدم در خلوتم میگذارد و تنهایی مرا می شکند
در این خلوت لبخند دو لب را می شود حس کرد
| MisS-A |
